تبليغاتX
شاید یه روزی

 

اگر بخواهم به سادگی بگویم ،فروریخته‌ام. از من ویرانه‌ای باقی مانده است به سنگینی یک گاو . دیگر نمی‌شناسی‌ام. صدای من را نمی‌شناسی که در برابر کوچکترین مشکلات هم زار می زند . دست‌های من را نمی‌شناسی که وقتی می‌لرزند برایم آبرو نمی‌گذارند و پاهایم سست می شود و زانو می زنند .صورتم را نمی‌شناسی که رنگی ندارد، چشم‌هایم را نمی‌شناسی که بی‌حالت فقط نگاهت می‌کنند اما نمی‌بینند . به من بگو مرگ دیگر کدام است؟ من سقوط کرده‌ام اما نمرده‌ام. از بالای همان بلندی که آخرین میعادگاه‌مان بود، سقوط کرده‌ام اما هنوز پایین نیامده‌ام و نمرده ام. خودم را جا گذاشته‌ام آن بالا، و هنوز منتظرم که مانند قبل نگاهم کنی .وشاید هم بخندی و بگویی همه چیز فقط یک امتحان بود، همه چیز فقط یک بازی بود، همه چیز مهر معبود به بنده اش بود .
اگر روزی در خیابانی شبحی از من را دیده اید که راه می‌رود، مبادا که باورش کنی. این جسمیست که بعد از آن سقوط از من جدا افتاده است، من نیستم، من آن بالا هنوز منتظرم. منتظر آن فرشته ات نشسته ام که با آن قبای سیاه و چشمان براق و داس عجیبش مرا از انتظار در بیاورد.

منتظرم که به دیدارم بیایی ، ای فرشته آرزوهایم .

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 1:46 توسط میثم |

 

هر وقت که می خوانمت خیالم راحت می شود و دلم آرام می گیرد که کسیست مرا می بیند و صدایم را می شنود و تا آخر هوایم را دارد و بلایی سرم نمی آید. وقتی به معنی اسمت فکر می کنم شرمنده می شوم .

رب یعنی پرورش دهنده .

یعنی چیزی را از اول اول پرورش دهی و مراقبش باشی. خوب می دانم که آب و آفتاب زندگیم در این چند سال براه بوده و ربوبیتت زیاد که حالا اینجایم. خوب می دانم که می دانی دانه ات در این دنیا ریشه دوانده ، شاخ و برگ زده ولی خیلی وقت است که گل نمی دهد و شاید از سر ناشکریش اصلا ندهد. اما خیالش راحت است که بخشندگیت بسیار است و رحمتت بی کران. گیریم مدتیست که نه آبم داده ای و نه آفتاب، نه مرا دیدی و نه مراقبم بودی، نه صدایم را شنیدی و نه نگاهم را شناختی و نه های بسیار !!!

اما بازهم دراین روزهای سخت زندگیم به معنی اسمت فکر می کنم خیالم راحت می شود . خیالم راحت می شود که روزی باغبان می آید .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 18:55 توسط میثم |

 

یاد آن روزهایی را که بدنمان را زیر آفتاب می سوزاندیم و تا خود صبح توی خیابان های شهر یورتمه می رفتیم و می رقصیدیم و می شدیم همان انسان آزادی که این چند شب خوابش را می بینم و  گوش شیطان کر،هر صبح آرزویش را می کنم.

نمی دانم چه جوری است که هر بار نیمه های شب صبح ندیده کنار ساحل قدم می زنم همیشه دلم هوای آن شبهایی را می کند که مست از رقص و پایکوبی سوار ماشینم،ماشینت می شودیم که خودمان را برسانیم به رختخواب و غش کنیم تا خود صبح که با صدایت و بامزه گش شراب دیشبی بیدار شدیم .و تمام طول راه بازی دزد و پلیسی را انجام می دادیم و می ترسیدی از بوی شراب و نامحرمان و نیمه شب و مامور و دعوا!و من به تو دلداری می دادم که اینجا شهر منست!!! آنگاه دستانت را در هم گره می کردی و  خدا را قسم می دادی بر فرستادگانش که دیگر تکرار نمی کنم و آنگاه که خطر رفع می شد و به خانه می رسیدیم ناخواسته توبه ات را می شکستی و  بوسم می دادی !

حالا هر زمان که از جلوی آن خانه می گذرم دلم هوای آن شب هایی را می کند که بدون اضطراب از طلوع آفتاب و فردایی دیگر،چشمانمان را می بستیم و فردا صبح با صدایت بیدار می شدم .

_ صبت بخیرو شادی!!!

واونموقع صورتت را برمی گرداندی با لحن ناراحت ...

_ یه بوس به ما ندادی ؟!!

منم درد کتفم را بهانه می کردم که تو نگاهی به آن بیندازی و صورتت را که نزدیک می کردی و من هم با همان صورت نشسته بوست می کردم و تو جیغ می کشیدی که هنوز که هنوز که یادش می افتم گوشم زنگ می زند !!!

 

پ .ن :

‌شنیده ام بعد از یکسال که مهمان سرزمین یخی شدی روی صندلی داغ ویلچر نشستی و دوسال بعد دختر کوچولوی یکسالت رو تنها گذاشتی و برای همیشه رفتی .

خیلی دلم می خواد قند عسلت رو ببينم. آرزو می کنم  وقتی به سن جوونیش رسید بشه همون آدم بزرگ سالم و شادی که آرزوی امروز خیلی از جوونای کشورمه.با يک دنيا خاطره از روزهای کودکی لبريز از کودکی .

...

 

حالا آنقدر غریبه‌ایم
که انگار
هزار سالِ نوری فاصله است
بین چشم‌هایمان
و دست‌هایمان
و تن‌هایمان
و کم کم فراموش خواهم کرد
رنگ چشمهایت را
در آن هم‌آغوشی های عصر تابستان
و تو فراموش خواهی کرد
مرا
و خط خواهی زد
این سه سال را
و خواهی رفت
به جایی
دور از من
اما به یاد خواهم داشت
تو را
در تمام نشانه‌ها
و رنگ زرد
و بغضی
که گلویم را خواهد فشرد
حتی
با این فاصله‌ی
نوری
و دست‌هایی که دیگر وجود نخواهند داشت
تا من
بر سر انگشتانش
بوسه بزنم

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:13 توسط میثم |

 

 

آرتور اشي (Arthur Ashe ) قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خون آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنيا نامه هايي از سوي طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: « چرا خدا تو را براي چنين بيماري دردناکي انتخاب کرد؟‌» آرتور در پاسخش نوشت:

 در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ و امروز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:19 توسط میثم |

 

 

1-

قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن !

 

2-

بی دلیل عاشق می شویم

بی عشق استدلال می کنیم

و همیشه یادمان می رود

که کشک بجز آش

موارد استعمال دیگری هم دارد !

 

3-

آی لیلی!
کجاوه ی نازت
در کدام گندابه ای به گل نشست
که عشق بوی هرزگی گرفت ؟!

 

پ.ن:

دروغ هر چیه بزرگتر قابل باورتر و گناه هر چه بزرگتر قابل بخشش تر .

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:59 توسط میثم |

 

من برگشته ام!به گمان خودم زنده ام.این بلوگفا هم تایید می کند!!!اگر این هم از قضای روزگار خواب نباشد!!!

برگشته ام.دلم برای خیلی ها تنگ شده است،اما خیلی ساده خیلی ها را از دایره دلتنگیهایم بیرون ریخته ام.

برای شکست این دلتنگیها هر روز با خود می گویم می نویسم!امروز می نویسم!امروز عصر ــ یا امشب قبل از خواب !

چند روزیست که این برنامه هر روزم شده!

با این همه من هر روز می نویسم!هر روز صبح ــ عصر و شب!هر روز توی ذهنم.گاهی هم روی یک تکه کاغذ اگر دم دست باشد!

بی وقت نیستم،اما وقت زیادی هم ندارم!نبض زندگیم تند شده است .برای من این بهتر است تا وقت داشته باشم و بنشینم به خودخوری!

بی وقت نیستم،بی سوژه هم نیستم.اما نمی دانم چطور است که می ترسم نوشته ام در شان او نباشد!واینطور می شود که این روزها دستم به قلم نمی رود.

توی خلوت دیرهنگام شب که به دریانگاه می کنم ،صدا و حیبت دریا یادم می رود و من غرق می شوم توی خودم!

همه چیز از دو سال پیش شروع شد.دوسالی بود که می خواستم آدم شوم.تا پایم به دنیای مجاز باز شد.باید همان روزها بوده باشد که معرکه ای از آتش وجودم تبدیل شد به جنگ سرد من!!!

اولین باری که دیدمت باید جایی توی پستی و بلندی ها ، جایی میان موزه فرشچیان و موزه تاریخ معاصر سعدآباد بوده باشد.همه اش با هم 4 سال تفاوت سنی داشتیم.فکرش را که می کنم با این فاصله اندک چطور باز هم رویم می شود بگویمت مادر!!!

توی صحبتهایت پرت می شدم به دوستیهای کودکی سالهای شوم مدرسه ،به شیطنتهای نوجوانی! این برایم بهترین مرهمی می شد برای فرار از هراس روزهای جوانی.

خداحافظی که می کنیم نه تو می خواستی بروی و نه من!!!

تو می دانی توی همان مرز 20سال بود که دیگر بریدم.در این دنیای مجازی شاید عمق فاجعه آن روزهای سخت زندگیم را تنها تو بدانی و دیبا !

شاید این تنها دلیل گستاخیم نسبت به تو بوده باشد !

نمی دانم!

ولی این را می دانم که آشپزخوب ،آشپزی خوب می شود اگر دست پخت خوب را خورده باشد!شاید در آن جمع تو بیشتر دست پخت خوب خورده ای!!!شایدم شجاعتش را داشته ای که مادر بشوی !

به مدد الکترونیک برایم خانه ای ساختی به وسعت چند قاره.با خدا ساعت پرواز در دنیای حقیقی برای رسیدن به هم !مانده ام حیران! ما هم نسلی هستیم برای خودمان!سقف خانه امان به اندازه چند قاره کش پیدا کرده است!!!

باور کنی یا نه!هر روزی که آرشیو وبلاگت را می خوانم در خودم پیچیده می شوم،آنقدر زیاد که در خودم گم می شوم.باور نمی کنی که آنجا برایم می شود غمگین ترین نقطه دنیا!!!بند دلم می لرزد و دلم پر از غصه می شود برای تمام آن شبها و روزها!!!آنقدر که نفس کشیدن برایم سخت می شود.آن موقع است با ترس پایم را تکان می دهم که مبادا انگشتان شصتم را به هم گره زده باشند!

 

ادامه دارد ...

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 10:0 توسط میثم |

 

 

 

دارم زندگی را فدای زندگی کردن می کنم.وقتهای زندگیم پر است.پر از چیزهای بی ارزش.اما به جایش پر است و پر بهتر از خالیست.نیست!!؟

راستیتش چند ماهی بود که خود را دق مرگ می کردم برای امروز،روزی که دور نبود و قرار است ته اراجیفم بالا بیاید و دست آخر هم زندگی مهلت ندهد که شیرینی این دنیا مجازی را در پستوی ذهنم مزه مزه کنم.

حسه همان گلوله کامواي رنگارنگی را دارم که دیروز لابه لای انگشتهای جوان مادر بزرگ چرخيده اند که بشوند بالاپوش خوش نقش و نگار دست بافت زمستانی و امروز توی دستهای پير و پر چروک مادر بزرگ شکافه شده اند،که بشوند بازيچه گربه بازيگوش همسايه!!‌

خسته ام اما نه از زندگی!!زندگی را در کل آن می پزیرم چون نه خوب است و نه بد!!تعالیست؛چیزی فراتر از خوب و بد.

ترغیب،اصرار،فریب؛سلاحهای زاده ذهنه «من».

از من خسته ام.

منی که تا دیروز از بازوهایم سخن می گفتم و امروز می خواهم بغض غده شده در گلویم که خفه ام می کند را از گلوی خودکار فریاد زنم تا آرام شود این دل و نوشتن فوت بر اثر خفگی پای قباله مرگم را تضمین نکند.

می دانم که این کار از همان چیزایی است که خوبش هم بد است.فرقی هم به حالم نمی کند که چشمهایم باز باشد یا بسته.پس هیچ دلیلی به کار دلم نمی آید.

دوباره بخوان دلم.

اما آرزو دارم که این که این کار حکم درمان معجزه را داشته باشد.اما می دانم که دلم جا می ماند میان نوشته هایتان.میان روزها وشبهایی که با کلمه کلمه نوشته هایتان زندگی می کردم و یا اینکه دلم، ویا دلت،دلمان می خواست با هم می شدیم مثل کودکی آسوده!!!بدون مضطرب!!!بدون نگاه شکاک!!! بدون ترس از لذت و لذت جویی!!!

محبتتان روی قلبم سایه انداخته است،روی زبانم توی حلقم و توی خونم سنگینی می کند.با این همه اجازه نخواهم داد چیزی طعم شیرین دوباره دیدنتان را تلخ کند.اما می ترسم با زهر لبخندم،غبار زرد و خاکستری دلهايم بريزد رویتان!و سرخ آبی و بنفش تند زندگیتان برود خانه نشين پستوی هفتم ذهنتان بشود و باز همه جا برایم خاکستری باشد!

خدا را شکر می کنم بابت همان  يک دانه دوست(مر...) و یک دانه خانواده دست چين شده از اینور و آن ور،که همه  آرامش را به من هديه می دهند و هر وقت می شکنم به خودم  ياد آوری می کنم که دلم،جامانده ای دارد در این دنیا(مجازی)!

نوشتم برای تویی که می خوانی!!!تا بدانید که هرآنچه را که می توان تجربه کرد شاید گفتنی نباشد و آنچه که گفتنیست آزمودنی نیست.

دلم  يک قطره آرامش می خواهد! فقط یک قطره!!!

 

 

روی لبهای من از بوسه خبر نیست

کسی شک نکند

توی قلبم دگر آوازه کسی نیست

کسی سر نزند

توی شعرم نفس هیچ کسی نیست

همه گوش کنند

توی این خانه دگر هیچ کسی نیست

کسی در نزند

 

 

 

 

ـــ اینم ته اراجیفه این وبلاگ...

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 21:16 توسط میثم

 

 

در میان موجهای بی پروا که به دست سخاوتمند ساحل می کوبد.

در میان طلوع و غروب خورشید تابستان که از هیجان گرم کردن دریا چند ماهیست که سحر خیز شده.

در میان آسمان پر ستاره شب که در هفت آسمانش جایی برای تک ستاره ام وجود ندارد،یوق بردهان به دنبال خاطرات کشیده می شوم.

گم شده ام میان خاطرات دوران جوانیم.به دنبال سالها زندگی از ذست رفته ام می گردم.گذر سنگین زمان خالی از من را روی شانه هایم حس می کنم.

حکایت پری را دارم که با هر ایما و اشاره به سویی می رود و به گمان خامش پرواز پرواز می کند.غافل از اینکه این پرواز همان قوطه وری در بازدمهای زندگیست.

نمی دانم چرا به جای یافتن مسیر زندگی همه هوش و حواسم می رود سر خاطراتی که به اجبار می خواهم گرد فراموشی بر رویش بکشم.

دستم به کار نمی رود،من دلم تکه های گم شده آدم را می خواهد.دارم لابه لای خاطرات و غصه هایم گم می شوم.

 

کاش مرا پیدا کنی!

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 19:30 توسط میثم |

 

 

 

برادرم به همراه پسرخاله مشغول بولوتوس بازیند.درگوشه دیگر پسرک لبتاب به دست مشغول هک کردن گوشی هاست.جمعی در محضر گروهی.گروهی که به خودشان اجازه می دهند که خود را نوک پرگار عالم ببینند و بی محابا دیگران را به گند بکشند از منظر مسلمانی خویش.

در کنج دیگر چند جوانی مشغول خواندن دعا.تنها به این گروه حسودیم می شود.گروهی که به دور از هیاهوی جامعه،نشسته اند و با خدای خود درد و دل می کنند.منم در گوشه ای دراز کشیده ام و چشمانم به سمت پنجره ای ست که هر از چند گاهی مادری دست دخترکی را پشت آن می کشد تا پسرش عروس رویاهای مادر را بنگرد و به اجبار بپسندد.

دراز کشیده ام و انگار نه انگار انرژی هسته ای حق مسلم ماست،بی خیال از اینکه چند واحد پاس نکرده ام که بشینم درس بخوانم و یا حداقل کاری انجام دهم و یا حداقل سرمایه ای پس انداز کنم.انگار نه انگار فردا چه کسی به کار بنا و برقکار ایراد بگیرد و چه کسی با جوشکار گلاویز شود و چه کسی برای شاقول کردن چهارچوبها با محمد شلنگ دعوا کند و چه کسی در پناه تاریکی شب نوخاله ها را کیسه زند و بیرون بیندازد؟

خودم را زده ام به خریـٌت و تمام هزاران مشکلم را انداخته ام به پشت گوش دروغ شنوی خویش و نشسته ام اعتکاف بیاید دنبالم ویا اعتکاف بشوم ویا اینکه اعتکاف بکنم!؟

می روم سوی کتابخانه مسجد و رساله ای برمی دارم و صفحه های خوب خوبش را به مطالعه می نشینم.یک حاج اقا ذاغ سیاه من را چوب می زند و از سر ذوق معتکف شدنم،نیشش را تا بناگوش باز می کند و بیهوده لبخندهای بی منـٌت خویش را نثار چشمان بیمار من می کند.من هم زبان خویش بیرون می اورم تا همانجا نیشش بسته شود و جایش یک چین بزرگ روی پیشانی اش که از ریزش مو فراخ گشته،داغ شود تا اخر عمر.

همچنان پنجره را می نگرم.حاج اقا فریاد می کشد: خانمها نزدیک نماز صبح است،صحبت هایتان تمام نشد؟

فهرستاهای چیزدار رساله در ذهنم پشتک وارو می زند و هنوز در ترس و هراس اینکه مبادا از این ساعات روحانی خیری به من نرسد و تنها رسیدن به جهنم،خط پایانی شود بر همه هنوزها.

خداوندا تو خویش بهتر می دانی که این معده،نه طاقت شرابهای بهشتیت را دارد و نه این دل طاقت همراهی حوریانت و نه این صورت جایی برای لکـٌه های ناشی از نوشیدن رودهای عسلت.خداوندا تنها خواسته ام از تو این است که مرا در گوشه ای از جهنم قرار بده تا با این جماعت هم عذاب نشوم.

وسایلم را جمع می کنم و ساکم بردوش و راهم به سوی خانه. همچنان به آن چند نفر حسودیم می شود.

می روم تا رها کنم خویش را. رها از هرآنچه در بند می کند مرا.

 

                فهمیدم :

دل بسته ام به گبری

گبری که دین ندارد

این کار کار عشق است

ربطی به دین ندارد

 

 

چند سالیست که خدا را شکر می گویم.کار به علتش ندارم ولی آرزو دارم که خدا زودتر از من، از رو برود.

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 1:8 توسط میثم |

 

پوست می اندازیم...

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 23:23 توسط میثم |